تبليغاتX
بازی و رياضی با چاشنی خلاقیت و تفکر

به نام عشق به نام آزادی

دستانش را با تمنا بلند کرده است.کسی صدای فریادش را نمی شنود.نعره می زندوناله می زند.

هیچ کمکی نیست.هیچ شنونده ای نیست.نه دستی که بلندش کند نه شاخه ای که او را از این باتلاق سیاه تاریخ بیرون بکشد. همه چیز رنگ باخته است.(سفید سفید است)." گویی می خواهد آسمان را بغل بگیرد و بوسه ای با عشق بر لبانش بزند."

هنوز کسی نمی داند نامه آن کبوتر به دست خدا رسید یا نه ولی دیگر از کبوتر قلبش خبری نیست.مردم ساعت ها فوج فوج از کنارش رد می شوند. آدم ها دسته دسته می  آیند و می روند.خوب و بد باهم....! نمی دانند چه می خواهد؟شاید او "چه" را بخواهد.با تعجب نگاهش می کنند.روبه "آبیدر" است.          او قبله اش یک کوه است(قلبش هم از کوه است).از چه ناله می کند؟از که کمک می خواهد؟             چرا این دستان یاری طلبش هرگز خسته نمی شوند؟کمک ای انسان ها کمک.کمکم کنید.              بس است.دیگر بس است بگو چه می خواهی؟ این ناله وزاری چندین و چند ساله ات از برای چیست؟   او در مرز کسالت می خانه ها به سر نمی برد.او هوشیار و سرگردان ناله می کند.او راز گل سرخ را     می داند.او زار و زار گریه می کند!می گویند نامش آزادیست.اما ...... اما و هزار امای دیگر.               شب شد.باز از کنارش رد می شوم(باور کنید گاهی من هم گریه ام می گیرد)هنوز زانو به زمین زده و دستان اش را بلند کرده و میان شهر روبه به آسمان ناله می کند. میان میدان یک شهر....             کسی نمی داند شاید او یک پیشوا باشد ...یک رهبر...یک فرمانده.... یک نماد که ستاره ها به دور سرش سجده کنان می تابند.دیده اند مردمانی که ماه از خجالت روی او بعضی شب ها                  غایب می شود.ولی ما همچنان این علامت تعجب را در فکر خود به سختی می کشیم!!!!!!!

این چیست که ماه می داند؟این چیست که آن همه ستاره سر از کارش در می آورند؟یک کوه هم      می داند.من از زبان خود کوه شنیده ام که لاله های سرخ دامنش هم می داند.وقتی لاله سرخ دامن کوه ها می دانند؟؟؟؟؟؟ وقتی کبوتر درونش را به جرم آزادی و سرخ بودن بیرون کشیدند؟؟؟؟؟ باز هم ناله   می کرد!.(حکم تقدیر ازل بود......... آه چه سر نوشت شومی)از قطره قطره اشک او حوض هایی   ساخته اند.از اشک هایش فواره هایی ساخته اند.از اشک هایش آرمان هایی به بلندی دست پست سرنوشتش بشریت ساخته اند. مردم روز و شب به دورش دور می زنند. مردم طوافش می کنند .       این بت پرستیدنیست.*شده است که قطره های اشکش گه گاهی به صورت مان پاشیده شده و ما بدمان می آید!!! ولی این چه اشکیست که شور نیست؟شاید اشک او طعم دریا بدهد.شاید اشک او طعم غم هجران کبوتر سرخ آزادی را بدهد.اشک او طعم آزادی می دهد.آآآآآآآآآآآآآه خدای من.فهمیدم او چه می خواهد.به نام عشق به نام آزادی….  مجسمه ای به نام آزادی.

*1-این بت پرستیدن نیست2-این بت قابل پرستش است

.....................................................................................................

توضیح:در وصف مجسمه مهم ترین میدان شهر سنندج که توسط هادی ضیاالدینی ساخته شده.     البطه مجسمه اصلی یک کبوتر سرخ به نشانه آزادی در قلبش داشته که اکنون به سایه سر رحمت جمهوری اسلامی از آن فقط یک جای خالی به یادگار باقی مانده است.(به امید روزی که آن کبوتر باز گردد) برای درک بهتر از مجسمه یک عکس آپ لود می کنم.چند سال قبل طرحی جهت عوض کردن مجسمه بود که با کمک بعضی از مسئولان کاملا خود نباخته هنوز ناله می کند.خدا را چه دیدی ؟؟؟.شاید روزی این ناله و فریاد سکوت انگیز که از یک مجسمه سر می زند هم نماند.                     شاید روزی مردم صبح از خواب پا شدند و دیدند او را برده اند  و به جایش یک حسین نفهمیده      گذاشته اند.هنوز معلوم نیست.ولی معلوم است این مجسمه وسط یک شهر که پیش نماز هر       دست فروش و دست بر و دستگیر شده ایست....این مجسمه که امام و پیشوای هر آدم رنج کشیده    بی نام و بی کس ایست که در کنج زندان های تاریک رژیم خودکشی می کنند یا زیر شکنجه وحشیانه دین داران نا عزیزمان بدون آنکه حرفی بزنند برای همیشه آزاده آزاد می شوند در یاد انسان های انسان دوست می ماند.ولی وای به حال آدمی که امروز ناله و فریادش فقط از یک مجسمه سر می زند.(آن را هم هر کسی نمی شنود)

میدان آزادی

 

هر جا که نامت می برم ناله ای می آید

هر دم که آهی می کشم لاله ای می روید

+ نوشته شده توسط چه در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 13:33 |

عششششششق من فقط موسیقی!البطه اینو بگم که آهنگ هایی که من بیشتر گوش  میدم اسم خواننده هاش اصلا به گوش مبارکتان نخورده هرچند که به دلایلا قضاو قدر روزگار و سایر موارد متفرقه و محترقه.....(ای به تو چه؟)به همه نوعه موسیقی و ترانه و  آهنگ و آواز و آلت لهو لعب تمایل داریم و بیشتر غیر مجاز!هر چند که چیز هایی که من گوش میدم تمایلی به سبک سنتی دارن. مثلا الان که دارم این متنو می نویسم بنان میگوشم!:

هستی چه بوووووووووووود؟قصهههههههههه ی پر رنج و ملااااااااالی!

کابوس پر از وحشتی آشفته خیالیییییی! ای هستی من و مستی تو افسانه ای......

برییم فضا!فضا گذشت و من 20 سالم شده....دافی قر بده اون کمر باریییییکت!نترسی بری......

آآآآآآآآیییی چه ندان خوش ئه وه!قه زای له مالم که وه!بالا به به رزی آله!چه مه نی 14 ساله.....لیره بی یا کو له وه!بردم هه ر لایی له له وه!.........

نصیحه ت بی بو ده ل داری!عاشه ق نا به ن به ریبواری!چون که عاشه ق دلی خوینه!خویی ده کوژه له نا چاری!...........

له دوری تویه ره ش پوشم!مه ست و خومارو سه ر خوشه م!

به ماچه ت دی فراموشه م!کولوانه بوت له ده ده م!چی اگه ر دایکه ت رازی بی ده ستی له مه م که ت ده ده م!والا ده ستی له مه م  که ت ده ده م!

!له دوری تویه بی حاله م!مه ست و خومارو ابدالم!هیچ گه وریک نابینه حالام...

کلوانه که ت لیریه!ناویرم ئه و که چه ی ماچ که م دایکی له وی حاضره.ای وی تونده ده له ئاگره!

(زیاد زر نزن بخونیش!به زبان محلیه.در ضمن معنی این ترانه هارو هم نمیگم چون واستون فعلا خوب نیس!اگه بعدا بزرگ تر شدی....مثلا از 18 سال بزرگتر شدی این آی دی من رو اد کن تا واست بگم!)

خوب درسته!طرفدار سبک سنتی هستم ولی یه باور هست که من جدیدن با اون آشنا شدم.

جدید مثلا این 8-7 سالی میشه!نه بابا!شوخی میکنی؟ نه به جون من.شوخی موخی نمیکنم، اون روز من و جک اسمیت و سه چار تا پسر باقلابادی دیگه داشتیم درست از وسط خیابون به اون ور خیابون یعنی این که از این ور خیابون داشتیم این جوری پای راستمونو جلو تر از پای چپ مون میذاشتیم بعدش پای چپ مون رو کمی جلو تر از پای راستمون قرار میدادیم این جوری بود که به اصطلاح میگن راه میرفتیم!خوب میگفتم! داشتیم  مشرف میشدیم که یه هو یه ماشینه کشید جولومون!ماشین چه عرض کنم آه!این قدر عرضش بود!لاستیک تیوب لس!شیشه دودی!راننده بسیجی!چند تا دختر خوشگلم اون ته ش نشسته بودن!(د چیه مگه؟خوشگل بودن دیگه!مگه عیبی داره بگی!تازه من صبح ها وقتی به سر جلسه مدرسه میرم وای میسم یه دختر خوشگل هست همسایه مونه!وایی میسم بیاد رد بشه!آآآییی هر امتحانی ببینمش بیستشو گرفتم!(البطه به چش خواهر برادری نگاش میکنم ها!یه وقت فکر مزخرف به سرت نزنه!تازه این که چیزی نیست یه بار هم سیستمش خراب شد خودم بردم مغازه داییم تعمیرش کردم!تازه پول هم نگرفتم!نه به خاطر این که خوشگل بود..نه...اصلا!واسه این که از اسمش خوشم میاد!:دی ایی اف جی ایچ آیی جی کی ال ام ان او پی کیو آر اس تی یو اسگلی اگه این پستو بخونی و اسگل تر میشی اگه تا ته بخونی و میبرنت تیمارستان یا شایدم آسایشگاه معلولین ذهنی چی میدونم دیگه...یه گوری میبرنت مث من میشی!

داشتم میگفتم که یه استیشن سفید بود یه خط سبز وسطش هم بود! آغای من که شما باشی و خانوم من که شماباشی ماشین با حالی بود!نمیدونم پشت شیشه ماشین یه چیزایی نوشته بودن ...وایسا یه خورده بفکریم....آها یادم اومد!فکر کنم نوشته بودن گشت چی؟آها گشت اشدار؟نه....  نه.... فکر کنم.....آره آره گشت ارشاد و مرشاد و اینا!خلاصه یارو اومد پایین به جون شما نباشه به جون خودم گفت ما از سازمان جمع آوری خوش تیپ ها مزاحمتون میشیم!به ما افتخار میدید یه دو سه خیابونی با هم بگردیم و تو شهر قر بدیم!ما هم یه صدا با آهنگ و نوا همراه رفقا با صدای بلند گفتیم:با اجازه ی بزرگ ترا به ه ه له! خلاصه کلام سوار ماشین شدیم جلالخالق آخه فوتبال به این مزخرفی تا حالا دیدی؟ اگه ستاره شون به بازی نیاد که تو پنالتی هم میبازن!خدا کورتون کنه اون همه موقعیت؟داورو دیدی؟نامرد!هرکی جلوش میفته هست پسر ها کارت میارن پشتش شماره مینویسن!میدن به دخترها.... همین جوری به این بازی کن که چه بگم؟؟؟!بازیکن نماها کارت میداد!فقط تا اون جا که من خبر دارم وقتی به این دختر ها شماره میدن با یه لبخند ملیحی میزنن کنارت و تازه میفهمی وای چه غلطی کردم به این  دهن گشاد بد ریخت بد ترکیب زشت بی حیا صدا کلفت و گامبو چش سبز و ابرو ماهی و مو بوراز جانب پروردگار متعال دیروز نامه ای به دستم رسید روش نوشته بود نامه ی عاشقانه!یه منصوره بود که نوشته بود! فکر بد بد زد به سرم گفتم خدا؟تو هم؟نه با با؟آخه این روزآ که رفتی اون بالا بالا ها و هی نمایی پایین! این زمینی های بدبخت خاک توسر ملعون از همه جا بیخبرت که خبر نداری با چه چیز ها پیغام های عاشقانه معشوقانه مینویسن! خدا به جون من علم پیشرفت کرده!اون نامه عاشقانه و چیز ها مربوط میشه به دوران دایناسور ها!یادت میاد خدا؟دایناسور ساخته بودی هیکل که چی بگم آه!این قدر قد!اون قدر عرض سینه!تازه وقتی فرستادی رو زمین فهمیدی چه اشتباهی کردی و خودت ورشون داشتی جمشون کردی!حالا به من هم به گو کی به این اشتباه بزرگ خیلی بزرگت پی میبری؟نمیدونی کودومو میگم؟بابا این همه دنیا ساختی مخت نمیکشه کدوم اشتباه رو میگم!همین.....همین اشتباه خلق اشرف خلایق و مخلوقات و محلولهای شیمیایی را اگر به مدت ده دقیقه جلو آفتاب بگیرید به سرعت دود و بخار میشوند میروند هوا! یعنی تازه با فاجعه آیی که به وجود اومده بود آشنا شدم و اون هم شیطان پرستی! یادت نمیاد چی میگم؟بابا پست امروزمو دیگه؟چی ها؟چی میگی؟درست تر حرف بزن؟صدات نمیاد.پاتو از رو سیم وردار تا صدام برسه دیگه مرتیکه مگه کوری؟پست امروزمو میگم دیگه!وایسا یه دور بخونیم .......ببین از فوتبال و نانو تکنولوژی و معرفت شناسی الهی و نظریه هیگل بزرگ و فقدان فیدئالسیم ها و مشکلات دستگاه های ئوترو پومیو لوژی در کنکور سال هزارو سیسد و نود حرف زدم!دلیلش میدونی چیه؟امتحان داریم بسی سخت!یک از یک سخت تر و مشکل تر!

اون روز مدیرمون پشت سرم بود!دستم توی موی سرم بود!داشتم مسخره شو در میاوردم.یکی زد رو پشتم و گفت چرا رو ورقه اسمتو ننوشتی؟گفتم مشغول پستیدن هستی زیپ شلوارتم نبستی! وب به این تمیزی داری چرت و پرت میریزی؟ تازه مدیرمون پدر زنش مرده!دوستام یه فحش بد دادن به اونی که نره و تبریک خودشو عرض نکنه!ما هم نخ گیرررررررر نخ گرفتیم رفتم و گفتم آقای ایکس!مرگ پدر زنتون رو تبریک میگم!اون هم یه لبخندی زد و گفت زانا جان تو مراسم یکی بود خیلی می خندید بیرونش کردیم!تو برادر نداری؟گفتم نه ولی یه ننه دارم که متاهله.....خوب بگذریم!راستی اگه من پدر زنم نمیره خودم دخلشو در میارم!امروز هم بچه ی خوب معلومه که در اولین نگاه به ظاهر روشن فکران این عقیده رو رد میکنن!ولی بد نیست یه کم در موردش بدونید! همیشه همه جا (خصوصا تو ایران شیطان پرست ها رو میگیرن و به جرم های مختلف دستگیر میکنن!ولی اگه کتاب سنگ صبور صادق چوبکو بخونید این نوع دید اجتماعیتون تغییر پیدا میکنه! صادق باورش اینه که  خیلی ببخشید معذرت میخوام ،بی ادبیه..ده به بمن چه ؟ ها؟ به چه چه؟ صادق چوبک بی ادب بوده من که پسری مووووودب هستم و اصلا حرف زشت دهنم نمیاد و کارهای بد بد نمیکنم و عمرا اگه یکی رو مسخره کرده باشم و ادای کسی رو هم در نمیارم ، فکر نکنی تا حالا کسی رو مسخره کردم ها؟اصلا...عمرا.....سرم بره حرف بد دهنم نمیاد! همه دوستامو با اسم خودشون هم صدا میکنم.ای نکنه مبدا احیاناً خدا نکرده یکی از دوستامو با لفظ بد و ناپسندی بانگ نمایانم!و این چنین بود همی نوح به اذن پروردگار متعال قایقی بنا نمودندی و همی قامت به پوران کردندی و گفتندی:به روز امتحان آن چه ارجمند! به خودکارو مدادو پاک کن و لاک!میزند پشت هر مراقب و مدیرو امتحان به خاک!جامعه مثل مدفوع می مونه و باید اون و به هم زد تا بوی گندش بلند بشه!قاطی کردم نه؟شما هم قاطی داری!یه خودکار بگیر دستت و شروع کن به نوشتن ولی مکث نکنی ها!یعد بیا اینجا پستش کن ببینیم کدوممون بیشتر قاطی داره؟

به این نوع نوشتن در اصطلاح میگن قلم انداز.نیما یوشیج یه کتاب با این اسم داره ولی هیچ ربطی به این قضیه نداره.صادق هدایت هم بوف کور رو اینجوری نوشته و واسه همینم هست که این قدر خوندنش سخته!خیلی ها معتقدند که تو این طرز نوشتن این ضمیر ناخودآگاه ماست که نویسنده میشه!(چیه؟میخوایی بگی خول و چلم؟وایسا بقیه شو بخون ببین نظرت عوض نمیشه!)

خب بگذریم.....خواستم بگم که تابستون اومد و من دیگه از نت رفتم!چند تا کار کوچیک  دارم و باید چند تا وب رو سر و سامون بدم و میرم!یه توصیه واسه همتون دارم.یه توصیه از طرف فرمانده!یه توصیه که من به مهم بودنش از هر چیزی پی بردم.مهم تر از هر چیزی!فقط ورزش!ورزش کنید.بچه ها حداقل روزی 2 ساعت ورزش کنید.و هرگز هم ترک نکنید!ورزش قبل از این که از لحاظ جسمانی به شما سلامتی ببخشه روی شما از لحاظ روحی و روانی این قدر تاثیر داره که قادر به احساسش نیستید.من خیلی از دوستامو تو ورزش راهنمایی کردم.شما هم اگه خواستید بگید تا راهنمایتون کنم.فقط ورزش یادتون نره!هر جوری هست از همین امروز ورزش کردنو شروع کنید.هر ورزشی بوده برید.فقط یادتون نره شرط ورزش کردن ادامه دادنه و شرط ادامه دادن علاقه س!و از من توصیه یه ورزش هوازی انتخاب کنید و اونو ادامه بدید!و من بهترین ورزش رو طبیعت گردی یا کوهنوردی یا دوچرخه سواری کوهستان یا صخره نوردی یا هر ورزش دیگه ای که به نحوی با طبیعت در ارتباط باشه میدونم!چرا؟چرا شو خودت روشن کن!_عییییییوووووووووو)میدونی چرا؟چون تا تجربه نکنی یاد نمیگیری!طبیعت به تو درس معرفت میده.

به تو درس اخلاق میده.به تو درس جوان مردی میده.به تو درس آزادگی میده!به تو یاد میده چه جوری از یک تکه سنگ الگو برداری!یا از برفی که داره آب میشه.یادت میده زندگی کنی!اون جوری که هستی و قراره باشی.وقتی 3 روز با نزدیک ترین جاده آسفالت بیست کیلو متر فاصله داشته باشی میفهمی مکانیزاسیون یعنی چی!وقتی به ارتفاع فکر می کنی و در فکر اوج گرفتنی و سرتو بالا میکنی ببینی کجای کاری همون لحظه که اشعه  خورشید روبه روت دنیایی رو روشن میکنه یا وقتی سرت روی بالشه و میبینی ستاره ها چه جوری یکی بعد از اون یکی سر از آسمون بنفش و آبی در میاره ن!اون وقت که اگه ازت بپرسن آسمون سبز دیدی؟یا سرخش و؟ و تو جوابی داری که بدی.و هر لحظه ی دیگه ای که به فکر اوج باشی و به اوج برسی و لذت ارتفاع از همه هوس های پایین دستت دورت کنه.وقتی که همه راه ها به روی تو بازه(چه خوب!چه بد!چه منم)ولی ارتفاع حتی قوی تر از وجدانت نمیزاره تسلیم خواسته های نفست شی.تو اون لحظه تو اون ثانیه.همون وقت که نگاهت به نگاهی افتاده ولی فکرت پی آبی آسمون و اونی که با خروش از کنارت رد میشه و کفشای تو خیس شده!اما هنوز احساسش نکردی.تازه میفهمی خدا این جاست تو از خدایی!به خدا میرسی و از همین طبیعت بودی!طبیعت تنها سنگ سیاه و سفید نیست.طبیعت یک عمر معرفته!آب نیست.خاک نیست. آبادانی نیست.نه گل سرخه.نه گل لاله!نه از گندم طلایی تپه های پی در پی الهام میگیره نه از بلندی آسمون.بلکه از روح تو الهام میگیره.این تویی که این جا هستی،این تویی که پیش خودتی.مطمئن باش پیش فلز سرد و دود سیاه نیستی!در این لحظه پیش خودتی.

یه لحظه فرضشو کنید.سرو های بلند.صدای آب.صدای پچ پچ باد با شاخ و برگ درختا. کنار یه چشمه که آبش روان داره از کنارت رد میشه و تو به اون بی اعتنایی میکنی و اون بیشتر ابراز محبت میکنه. تو اون غروب دل انگیز دل هر انسانی رو به وجد میاره.میشه خدا رو حس کرد یا خودت رو.تا حالا از خودتون پرسیدید چرا چریک های آزادی خواه و پارتیزان های سرتاسر دنیا با تعداد کمشون حکومت های فاسد و ظالم و قدرت مند رو که کلی حامی و پشتیبان دارن سر به نیست میکنن؟یا فیدل با اون تعداد کمش!یا فواد مصطفی سلطانی چه جوری یه پادگان رو با 10 نفر سرباز تسخیر میکنه؟ یا میرزا کوچک خان جنگلی چه جوری با اون تعداد کمش اون همه سرباز ایرانی و انگلیسی رو  گیج میکنه؟

یا ارتش پ کا کا(دومین حذب قدرتمند پارتیزانی دنیا) با اون تجهیزات و تعداد کمشون کل بازار ترکیه رو تسخیر کردن.یا وقتی که بین مرز های ایران و ترکیه و عراق و سوریه و زیر حمله توپخانه های این کشور ها میره دویست نفر گروگان میگیره؟ مطمئنم که نپرسیدی.من میدونم و میگم.جوابش پیش منه.چون خدا رو حس کردن.همون جوری که محمد بن عبدال... و اصحابش حس کردن.شاید طریقه ی به هم رسیدنشون یکی نباشه.شاید هر دو گروه از یه راه نرفته باشن ولی مقصدشون یه جا بود.بله!درست گفتید.انسان شناسی والا و معرفت حقیقی وجود و هدف از خلقت انسان.درک حقیقت والای وجود انسان و رابطه متقابلش با خداش.درک مرگ.نترسیدن از مرگ.درک زندگی.بازی کردن با مشکلات زندگی.این ها دلایل موفقیت اون ها هستن.و این ها رو جایی جز طبیعت درک نکردن.پس قفس خونه هارو و به دنبال جایگاه حقیقی خودت بگرد و حتی اگه شده از قفس بپر!خلاصه این که"طبیعت نقطه طلاقی راه مولانا و چگوارا ست"دیگه از این تعریف بهتر؟ هیچ وقت این نکته رو فراموش نکن:همیشه خوشحال باش و بخند و هوا و هوس رو عاشقی نخون.

عزیز های من (البطه پسر هاتون)و دوستان گرامی(بازم پسر هاتون) و آشنا های غریبه(این بار دختر هاتون) تو سنی که هستیم یه چیز اذیت میکنه!و اون هم یه غریزه انسانیه!این رو  یا رفع میکنن یا مهار.به جامعه تون نگاه کنید.هیچ کدوم مردم نمیدونن چی کارش کنن!همینه باعث آمار طلاق و فساد و بدبختی و هزار تا چیز دیگه هم دنبالش! ممکنه الان بگی بابا به مسخره بازیه و تموم میشه!نه این طور نیس.چه تضمینی هست که هر وقت بخوایی بتونی تمومش کنی!از یه دنیا دیده یه نصیحت.درسته تو خارج از همون بچگی آموزششون دادن و جامعه با این جور معزل ها رو به رو نیس.ولی این جا ایرانه و تو هم اسم یه ایرانی روت گذاشتن.سعی کنید علمی برخورد کنید.(همین کافیه) چون تو این سن که ما هستیم این بهترین نصیحته!

یه شاعر کرد یه شعر جالب در این مورد داره:

ده میک ساقی ده میت وینه!دخیلی چاوه کانه ت به م!

به جامیک ده ستی مه ن به گره .فیدای دینی مغانت به م!

له دو لا مه ست و حیرانم به قوه ی جه ذبه نازانم!

نه سه ر گه ردی سر و گه ردن نه قوربانی له بانه ت به م!

معنی:ساقی یه لحظه لب هاتو ببینم تا کمکی واسه چشم هات بکنم

با جامی دست منو بگیر تا فدای دین مغانت شم

از دو طرف مست و حیرانم و قدرت جاذبه رو حس نمیکنم

نه قربان سر و گردنت میشم نه قربان  لب هات شم.

مفهوم:شاعر میگه که می خواد لبهاشو(معشوقه شو) ببینه تا هوسی رو که تو چشماهای معشوقه ش برق میزنه رو رفع کنه  و ازش خواهش میکنه که باجام شرابی(که اونو به حالت بی عقلی میکشونه )از زمین بلند کنه و به خودش برسونه و  فدای دین مغانش(یعنی عقیده اشتباهش بشه)

از دو طرف مست و حیرانه و قدرت کشش معوشقه شو حس نمیکنه.(یک طرف احساس اون نسبت به لب های معشوقه(یعنی هوسی که بینشون غریزه برقرار کرده)و یک طرف احساس عشق واقعی نسبت به او که این دو احساس با هم در تضادن و مثل آهنی که از هر دو طرف آهن ربا اون رو میکشونه نمیدونه که به کدوم طرف بره.و نمیتونه به هیچ طرفی حرکت کنه!

به این نتیجه میرسه که عشق تن معشوق رو ول کنه(همون سر و گردنش و لب هاش) و به واقعیت احساس خودش نسبت به او برسه.

موفق و خوشحال باشید هرکجا که هستید!هر کجا که هستم باشم!آسمان مال من است!


*ممکنه بگی عنوان خیلی بی ربطه ولی خیلی مرتبطه!از دیوان شمس مولانا دزدیدم!

*دوستان خواستم یه چیز با حال بنویسم ولی پشیمون شدم.دلیلشو نمیدونم ولی دیگه پشیمون شدم.بد نیس یه مدتی هم که شده جدی باشیم.

*ورزش یادتون نره.کمکتون میکنم.هر مشاوره ای که داشتید پیش خودم بیایید.

 

+ نوشته شده توسط چه در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 18:42 |

***

 VIVA  EL CHE

مزدك علی نظری- برای واژه بازی، سوژه خوبی انتخاب نكرده‌ای جوانك سر به زیر. دارد كم كم صبح می‌شود و تو هنوز خطی ننوشته‌ای؛ كاغذ زیاد سیاه كرده‌ای اما دریغ از آنچه كه باید بنویسی. برای نوشتن از آن مرد باید به اتاقی دربسته پناه برد تا كسی خیره شدن‌های طولانی‌ات را در پیچ و تاب دود سیگار نبیند؛ سریدن اشك از گوشه چشم‌ها را، خلسه نوشتن و هی نوشتن و خالی نشدن را، این حال كلافه و احوال آشفته را...

مثل آن نیم شب گزنده لاتین که او دلپیچه داشت، تو هم امشب اسیر درد هستی. دوست داری بروی پای پنجره، رو به این خانه های تاریک، این شهر خاموش و همان کاری را بکنی که او از لب پنجره روی میوه های خشک شده میزبانش کرد! کاش می شد این ها را نوشت، هرچند که می دانی اگر می شد هم نمی نوشتی. آخر از این سیاهتر هم مگر رنگی هست؟

یكی از رفقا جایی نوشته بود كه عشق به او سینه به سینه و نسل به نسل منتقل می‌شود. اما توضیح نداده بود كه كدام سینه و كدام نسل؟ از آن سینه‌ها كه مالامال نفرت، تمام آمالش را مشت كرد و بر خصم كوبید، به این سینه‌ها كه حالا سنگینی همان مشت نفسش را به شماره انداخته؟ از آن نسل سراپا تصمیم و اراده، به این نسل كه گردنش شماره انداخته‌اند تا نقش خرک نمایش شان را بازی کند؟ نه، باور نمی‌كنم. باور نمی‌كنم «چه» من، همان «چه» آنها باشد. باور نمی‌كنم، تو هم باور نكن رفیق موافق.

گاهی وقت‌ها  فكر می‌كنم چه خوب كه «چه» هم پیر نشد؛ انگار همیشه «چریك مرده» بهتر از «چریك پیر» است. اینطوری دیگر نیازی نیست كه عوض آن یونیفرم زیتونی خوش‌رنگ همیشگی، اتوكشیده و كروات بسته سر میز مذاكره با دشمنت بنشینی. انگار خودش می‌دانست كه رفت، از در پشتی بیرون زد و رفت و به افسانه‌ها پیوست. درست مثل آقا معلم كه حالا روی یك ورقه فلزی زنگ زده بالای گور محقرش تعبیر كرده‌اند: «صمد با موج‌های سركش ارس به دریا پیوست...»

همین است كه هنوز وقتی رهگذران سن و سال‌دار به صاحب تی‌شرتی كه عكس او رویش نقش شده بر می‌خورند، می‌ایستند و نگاه می‌كنند. به چشم‌های خیره‌شان كه نگاه كنی، تو گویی دنیایی خیال و تصویرهای كهنه و رؤیاهای تعبیرناشده روی سرشان آوار كرده باشند. انگار همین یادآوری كوچك كافیست تا «روز»شان را فراموش كنند و به «دیروز» پرتاب شوند. گاهی بی‌هوا سر صحبت را باز می‌كنند و جمله قصاری می‌پرانند اما اغلب واژه كم می‌آورند، با انگشت سبابه اشاره می‌كنند و ته دلشان معلوم نیست كه چه غوغایی ست.

یكی که اتفاقاً از همقطاران است، مناسبت را در می‌یابد. چروك‌های صورتش را با خنده تلخی خط‌خطی‌تر می‌بینی. می‌گوید: «آخرش نفهمیدیم كجا رفت كه رفت...»

می‌گویی: «اسناد سی ساله سیا كه از طبقه محرمانه بیرون آمد، مكان دفنش را اعلام كردند.»

می‌گوید: «آن را كه می‌دانم. «شور»ش را می‌گویم.»

دلت نمی‌آید جوابش را بدهی. دلت نمی‌آید چهره پیرمرد را چرك‌تر كنی. چروك نه، كه چرك‌؛ چرك و خون مرده.

گفته «ژان پل سارتر» را به خاطر می‌آوری كه او را «كامل‌ترین انسان دوران»‌شان می‌داند. همان سارتر نامدار كه با همه بزرگی‌اش، زیر بارش باران می‌ایستاد و روزنامه‌های چپ می‌فروخت. پتک را مخفی می‌كنی و به سر پیرمرد روزنامه‌چی چرك‌تاب نمی‌كوبی كه: «آن شور را هم تو كشتی، تو با آن سكوت‌هایت!»

بله، او با آن سكوت‌هایش. او با آن تن دادن به برده‌داری شبه مقدس نوین و ریختن آب به آسیابی كه حاصلش مسخ شدن ما «امروزی‌ها» شد. حالا تو هی شماره نسل من را به رخ بكش؛ «سوم» یا چندم. اما من باز می‌گویم: «نسل امروز»، ما نسل امروز!

... با تمام كینه‌ها، بیایید امروز را كه سالروز تولد اوست، از چیزهای بهتری حرف بزنیم؛ هی تو،‌ از خاطرات شخصی‌ات بگو. یك امروز را می‌توانی هر چی می‌خواهی بگویی، پس بگو. بگو كه چطور وقتی در اشتیاق نوشتن می‌سوختی، همین روز و همین سوژه كه امروز اشكت را درآورده، گشاینده شد. بگو كه با نوشتن از او آغاز كرده‌ای و در زمانه‌ای كه یاد كردن از او قدغن بود، از او نوشتی. خوب هم نوشتی.

همین ذهن زیبا و همین شهامت حالا فرومرده بود که دست های تو را به سلاحی تازه آشنا کرد؛ قدرت قلم و رگبار واژه واژه ها. همان سلاحی که همیشه در کوله سربازی «چه» پیدا می شد. یک بار شلیک کرد: «همیشه این قابلیت را در خود حفظ كن كه نسبت به هر گونه بی‌عدالتی بر هر كس و در هر گوشه از عالم، حساس باشی.»

بپرسم رفیق؟ بپرسم که چرا جای آن بوی سرب، حالا کلماتت بوی گل وسنبل به خود گرفته، آنهم از نوع جعلی پلاستیکی؟

نه، بهتر است كه سكوت كنی و خاطرات را برای خودت نگه داری. از او نوشتن دیگر قدغن نیست، اما به هر حال سخت است. اگر پرشور نباشی، اگر با عشق ننویسی، مردم می‌فهمند و پس می‌زنند. آن وقت داستان مكرر اما انگار هنوز بكر زندگی‌اش را كه بنویسی، وقتی به اكتبر سرخ 67 می‌رسی، چطور می‌خواهی مجلس مرگش را نقل كنی و كسی دشنامت ندهد؟

برای آن كه ملتی كه حتی در زمان حیات «ال چه» او را اسطوره می‌دانستند و افسانه‌ای برابر گلوله‌ها لقب داده بودند، مرگ «چه» معنا ندارد. مثل «امیلیانو زاپاتا» منتظرش هستند تا كدام روز كه سوار بر توسنی، دوباره از كوه‌های «سیه رامائیسترا» پایین بیاید و مثل رعد بغرد، مثل برق ببرد...

مردم، مجلس‌خوان عاشق می‌خواهند كه گرچه هق هق سنگدل‌ترین سنگدل جمع را دربیاورد اما ظهور ققنوس‌‌وار او را هم وعده دهد. بعد از او هرگز مردی یا زنی  زاده نشد كه به راه او قدم بگذارد و مثل «فرمانده چه»، عالمی فرمانبر بالقوه‌اش باشند. همین ماجرا، عوام را جری‌تر می‌كند تا بر سر ادعای سودایی‌شان پافشاری كنند. كسی چه می‌داند، شاید آنها راست می‌گویند. شاید اگر نه او كه اگر كس دیگری با عقایدی شبیه او ظهور كند، دوباره آتشی این هیمه‌ها را در بگیرد.

نقد «آریل دورفمن» را قبول داری كه به «برداشت‌های سطحی و ناقص از آرمان‌های او» خرده می‌گیرد؛ می‌خواهد متقاعدمان كند كه به محبوبیت امروز «چه» دل نبندیم و می‌نویسد: «چیزی كه این پارادوكس را بغرنج‌تر می‌كند، پرستش چه توسط بشریتی است كه اكثریت آن به تمامی باورهای او پشت كرده.»

اما چه كسی جز «چه» می‌تواند این گله بی‌شبان را خداوندی كند؟

همین چند روز پیش بود كه یكی می‌گفت: «چه زنده است، من كه فكر می‌كنم جایی در جنگل‌های ویتنام هنوز در جنگ با آمریكایی‌هاست!»

انكار نكردی، لبخند زدی. تأیید تو از سر حیا نبود، این موضوع تعارف‌بردار كه نیست. قبول داری كه هنوز آن كهنه چریك، فراغت از پوتین‌های سنگین سربازی را به خطر كردن زیر تیرباران «دشمن مردم» ترجیح نمی‌دهد. «چه» هنوز در جنگ با خصم است؛ او در اعماق قلمرو قبایل شورشی آفریقا، در التهاب كشدار سرزمین‌های عرب، در ارتفاعات افغانستان و پاکستان،‌ در مكزیك، فیلیپین و خلاصه در هر جا كه لازم باشد حاضر است و در هر سرزمینی به نامی و با چهره‌ای تازه قد علم می‌كند.

شانه‌های آفتاب سوخته‌اش را می‌بینی كه در میانه كارزار به خاك می‌غلتد و دوباره بر می‌خیزد؛ این بار مصمم‌تر، سخت‌جان‌تر ...

و هر بار كه به دنبال ردپایی از او می‌گردی و به عكس‌های این اسطوره كاریزماتیك نگاه می‌كنی، از خودت می‌پرسی چند نفر دیگر در گوشه گوشه این دنیای درن دشت با الهام از روح بلند «چه گوارا» نقشه ساختن دنیایی برابر، بهتر، را در ذهن ترسیم می‌كنند؟ چند پوتین دیگر واكس می‌خورد؟ چند قلم دیگر تیز می‌شود؟ چند...؟

+ نوشته شده توسط چه در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:41 |
رابطه ریاضیات و هنر

مقدمه :

اهمیت فوق العاده ای که ریاضیات ، در جامعه ی امروزی و در فعالیت گوناگون ترین تخصص ها دارد، بر کسی پوشیده نیست . باوجود این ، خیلی زیاد نیستند کسانی که علاقمند به ریاضیات باشند. البته تنها کسانی که کار و فعالیتشان به ریاضیات مربوط می شود ، علاقمند به ریاضیات نیستندبلکه کم هم نیستند مشتاقانی که ساعت های فراغت خود را ، با ریاضیات می گذرانند. همه ی این ها چه حرفه ای ها و چه علاقمندان ، نه تنها فایده و اهمیت ریاضیات را می شناسند بلکه در ضمن ، به ریاضیات شوق می ورزند و می توانند زیبایی و ظرافتی که در مسأله ها ، قضیه ها و روش های ریاضی وجود دارد را احساس کنند .

احساس و منطق را با هیچ نیرویی نمی توان از هم جدا کرد و هر جدایی ساختگی منجر به تحریف هر دوی آنها می شود . هر احساس اگر احساس واقعی باشد، خردمندانه است چراکه احساس واقعی نمی تواند جدا از اندیشه و خرد آدمی پدید آید.

ارتباط هنر و ریاضی :

هر انسانی از تماشای چشم انداز یک دامنه ی سر سبز آرامش خود را باز می یابد ، در عین حال ، به فکر فرو می رود . شاعر احساس درونی خود را بیان می کند . نقاش با قلم و بوم خود تلاش می کند که دیگران را در شادی خود شریک کند .

گیاه شناس در پی گیاه مورد نظر در رده های خاصی می رود . زبان شناس می خواهد ریشه و سر چشمه ی نام گذاری گیاه و دلیل آن را پیدا کند . داروشناس در جستجوی ویژگی درمانی گیاه است و ریاضی دان نحوه ی قرار گرفتن گل و گلبرگ ها یا اندازه و شکل ها را مورد مطالعه قرار می دهد . ولی هم گیاه عضوی یگانه است و هم انسان و اگر بخواهیم برخورد انسان با گیاه را بررسی کنیم ناچاریم ، به همه ی این جنبه ها توجه داشته باشیم .

ریاضیات و رابطه آن با هنر :

" اشر" نقاش معروف هلندی در سال 1971 میلادی در سن 72 سالگی و یک سال پیش از مرگ خود نوشت :

« وقتی که هوشمندانه با رمز و راز های دور و بر خود برخورد کردم و وقتی به تجزیه و تحلیل مشاهده های خود پرداختم ، به ریاضیات رسیدم . من آموزش جدی در دانش ندیده ام ولی گمان می کنم بیش تر با یک ریاضی دان وجه مشترک داشته باشم تا با یک هنرمند . »

و " رودن" (1840- 1917 ) مجسمه ساز مشهور فرانسوی می گوید :

« من یک رویا پرداز نیستم ، بلکه یک ریاضی دان ام . مجسمه های من تنها به خاطر این خوب اند که ساخته و پرداخته ی اندیشه ی ریاضی اند . »

از آن طرف "ج.ه هاردی" ریاضی دان انگلیسی معتقد است :

« معیار ریاضی دان مانند معیار نقاس یا شاعر ، زیبایی است . اندیشه ها هم مانند رنگ ها یا واژه ها باید در هماهنگی کامل و سازگار با یکدیگر باشند . زیبایی نخستین معیار سنجش است . »

جایگاه هنر در درس ریاضی :

اگر این را بپذیریم که ، تصور و خیال ، یکی از سرچشمه های اصلی آفرینش های هنری است ، آن وقت ناچاریم قبول کنیم که ، در ریاضیات هم ، دست کم عنصر های زیبایی و هنر وجود دارد چرا که مایه ی اصلی کشف های ریاضی ، همان تصور و خیال است .

به قول ولادیمیر ایلیچ نویسنده ی « دفاتر فلسفی » ، تصور و خیال « حتی در ریاضیات هم لازم است ، حتی کشف حساب دیفرانسیل و انتگرال هم ، بدون تصور و خیال ، ممکن نبود . »

با هیچ نیرنگی ، نمی توان از کشش انسان ها به سمت زیبایی ها جلوگیری کرد و آن چه زشت و نازیبا است را جانشین زیبایی ها کرد .

آدمی ، از همان روزهایی که می شنود ، می بیند و درک می کند ، از موسیقی و تقاشی و شعر لذت می برد و چه به صورت لالایی مادر باشد یا آهنگ گوش نواز چایکووسکی ، چه بیتی عامیانه و کوچه باغی باشد یا سرودی از لسان الغیب ، چه هنرمندانه قالی های دست باف باشد و چه ظرافت ها و رنگ های چشم نواز بهزاد و کمال الملک ، همه جا انسان را به سوی خود می کشاند و غرق در آرامش و لذت می کند . ولی همه ی این ها ، یک شرط اساسی دارد و آن ، این است که با آفریده ای از یک استاد هنرمند سروکار داشته باشید و گرنه ، حرکت ناشیانه ی آرشه بر ویلون ، روح شما را می آزارد و ردیف بی ربط واژه های شعر سخن ناشناس ، شما را بیزار و کسل کند . در واقع تمامی عرصه ی ریاضیات ، سرشار از زیبایی و هنر است . زیبایی ریاضیات را می توان ، در شیوه ی بیان موضوع ، در طرز نوشتن ارائه ی آن ، در استدلال های منطقی آن ، در رابطه ی آن با زندگی و واقعیت ، در سر گذشت پیدایش و تکامل آن و در خود موضوع ریاضیات مشاهده کرد .

هندسه ، به مفهوم عام آن ، زمینه ای است سر شار از زیبایی ، می گویند . افلاطون ، تقارن را مظهر و معیار زیبایی می دانست و چون ، گمان می کرد تنها هندسه است که می تواند رازهای هندسه را بر ملا کند و از ویژگی های آن برای ما سخن بگوید ، به هندسه عشق می ورزید و بر سر در آکادمی خود نوشته بود : « هر کس هندسه نمی داند وارد نشود . »

و هنوز هم ، با آن که هنر کوبیسم بسیاری از سنت ها را درهم شکست و زیبایی های خیره کننده ی نا متقارنی را آفرید ، باز هم از قدر و قیمت تقارن چیزی نکاست ، و چه مردم عادی و چه صاحب نظران ، همچنان اوج زیبایی را در تقارن و تکرار می بینند . شاید بتوان گفت که کوبیسم ، مفهوم زیبایی ناشی از تقارن را ، گسترش داده و تکامل بخشیده است .

هندسه ، همچون دیگر شاخه های ریاضیات ، زاده ی نیازهای آدمی است ، ولی در این هم نمی توان تردید کرد که ، در کنار سایر عامل ها یکی از علت های جدا شدن هندسه از عمل و زندگی و شکل گیری آن به عنوان یک دانش انتزاعی ، کشش طبیعی آدمی به سمت زیبایی و نظم بوده است . و هرچه هندسه تکامل بیشتری پیدا کرده و عرصه های تازه ای را گشوده ، نظم و زیبایی خیره کننده ی آن ، افزون تر شده است .

از همین جا است که ، یکی از راه های شناخت زیبایی ریاضیات و به خصوص هندسه ، آگاهی بر نحوه ی پیشرفت و تکامل آن است . مفهوم نقطه و خط راست ، از کجا آغاز شد و چگونه از فراز و نشیب ها گذشت ، تا به ظرافت و شکنندگی امروز رسید . ما در طبیعت دور و بر خود ، نه تنها نقطه و خط راست هندسی ، بلکه دایره مستطیل و کره و متوازی السطوح هم به معنای انتزاعی خود نمی بینیم .

این ذهن زیبا جو و در عین حال ، آفریننده ی انسان بوده است که چنین شکل ها و جسم های به

غایت ظریف و زیبا را ابداع کرده است و سپس کاربرد های عملی زیبا تری هم برای آن ها یافته است .

و در همین جا است که می توان جنبه ی دیگری از زیبایی ریاضیات را جست و جو کرد . ریاضیات با همه ی انتزاعی بودن خود ، بر همه ی دانش ها حکومت می کند و جزء جزء قانون های آن ، همچون ابزاری نیرومند دانش های طبیعی و اجتماعی را صیقل می دهد و به پیش می برد ، تفسیر می کند و در خدمت انسان قرار می دهد .

با چند ضلعی های محدب منتظم ، که نمونه های جالبی از شکل های متقارن اند ، می توان تصویر های جالب و زیبایی به دست آورد . ولی جالب تر از آن ها ، چند ضلعی منتظم مقعر ، یا چند ضلعی منتظم ستاره ای اند . ساده ترین آن ها ، یعنی پنج ضلعی منتظم ستاره ای را به سادگی می توان رسم کرد . بررسی ویژگی های چند ضلعی های منتظم ( محدب و مقعر ) و بدست آوردن شکل های ترکیبی از آن ها ، زمینه ی گسترده ای برای جلب دانش آموزان ، به زیبایی های درس های ریاضی است . از آن جالب تر ، کار با چند وجهی های منتظم است .

نشان دادن فیلم ها و اسلاید ها از چند وجهی های افلاتونی و چند وجهی های نیمه منتظم ، یه ویژه اگر همراه با توضیح ساختمان بلور ها و دانه های برف باشد ، می توانند وسیله ی بسیار خوبی ، برای بیدار کردن احساس زیبایی دوستی دانش آموزان باشد .

ولی نباید گمان کرد که در اشکال نا منتظم نمی توان زیبایی ها را جست جو کرد . نسبت ها و اندازه گیری ها ، زمینه ی بسیار مساعدی است که می تواند موجب رشد احساس زیبایی شناسی دانش آموزان بشود و آن ها را به طرف ریاضیات جلب کند . مسأله های مربوط به ماکزیمم و می نیمم یکی از جالب ترین و دلکش ترین زمینه ها در هندسه است که ، نه تنها نیروی تفکر و استدلال دانش آموز را بالا می برد ، بلکه در ضمن ، احساس هنری و زیبا شناسی او را هم بیدار می نماید .

در هندسه وقتی پاره خطی را طوری به دو بخش تقسیم کنیم که مجذور بخش بزرگتر برابر با

حاصل ضرب تمام پاره خط در بخش کوچکتر باشد ، می گویند که : « پاره خط را به نسبت زرین تقسیم کردیم . » تقسیم پاره خط به نسبت زرین» از دوران یونان باستان شناخته شده بوده است و ریاضی دانان یونان باستان مستطیلی را که روی این دو بخش پاره خط ساخته شود زیباترین مستطیل می دانسته اند و آزمایش فوق توانست درستی نظر ریاضی دانان باستانی را تایید کند .

درباره ی نسبت زرین باید یاد آوری کرد که از همان دوران باستان ، از این نسبت در مجسمه سازی و معماری به فراوانی استفاده می کرده اند . از همان دوران باستان ریاضی دانان در جست و جوی زیباترین راه حل برای مسأله ها بوده اند . در ریاضیات اغلب از اصطلاح زیباترین راه حل یا زیبایی راه حل استفاده می کنند . معلم ابتدا مسأله را به طریق عادی حل می کند و سپس راه حل هوشمندانه و ساده ای را برای حل مسأله وجود دارد ، به دانش آموزان نشان می دهند . از ساده ترین مسأله هایی که در دبستان مطرح می شود ، تا دشوارترین مسأله های سال آخر دبیرستان ، می توان از این شیوه استفاده کرد .

زیبایی شناسی در درس ریاضی :

علاقه به هنر و توجه به زیبایی های طبیعت و زندگی یکی از جنبه های شخصیت انسانی را تشکیل می دهد و این علاقه را می توان ، و باید از همان سال های نخست تحصیل ، شکل دادو تقویت کرد . مبارزه با زیبایی و کشاندن کودکان و نوجوانان به سمت پدیده های اندوه بار و تلاش برای دور نگه داشتن آنها از زیبایی های درون و بیرون خود ، به معنای ستیز با طبیعت انسانی آن هاست ودر بهترین صورت خود موجب یأس و سرخوردگی و یا عصیان و بی بند و باری می شود .

درس های ریاضی می تواند نقش عمده ای در شکوفایی زیبایی شناسی داشته باشد و معلم با تجربه می تواند از هر فرصتی برای تقویت درک هنری دانش آموزان استفاده کند و ظرافت بیشتری به روحیه ی زیبا شناسی آن ها بدهد . کودکان و نوجوانان هر چیز جالب را دوست دارندو در ریاضیات ، موضوع های جالب و زیبا ،فراوان است .

ریاضیات دانشی است منطقی ، دقیق و قانع کننده و همه ی بخش های آن ، مثل حلقه های زنجیر به هم پیوسته اند. سرچشمه ی تأثیر احساسی و هنری ریاضیات را ، باید در قطعی بودن نتیجه گیری ها و عام بودن کاربردهای آن و هم چنین ، در کامل بودن زبان ریاضیات ، شاعرانه بودن تاریخ آن و در مسأله های معمایی و سرگرم کننده ، جستجو کرد .

میدونم کسی نخونده ولی به هر حال......

راستی اسم من "زانا" ست و اسم مستعار اصلی من تو نت "چه" یا "دل چه" یا معنیشون که میشه هی آقا....دیگه کم بپرسید!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط چه در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 و ساعت 11:50 |

آخ! من تو این وب هم نویسنده هستم ؟؟؟؟ جون شما یادم رفته بود.خیلی فکر کردم چی آپ کنم که به درد به خور باشه ولی دیگه ریاضی آپ نمی کنم!

 عده کمی به سوال ها فکر کردن و به جایی نرسیدن در صورتی که به غیر از سوال اول که فقط یه کم خلاقیت می خواست بقیه شون چرت و پرت بودن. هرکی جواب سوال ها رو خواست یه کم فکر کنه بدست میاد!

نه ! خدایش هر کی جواب سوال ها رو خواست بگه تا تو نظرات با هم حلش کنیم!(این جوری بهتر یاد می گیری!)

من عده کمی از نویسنده های این وب رو میشناسم ولی با توجه به برداشت کلی من زیاد به زمینه های به اصطلاح روشن فکرانه علاقه دارید واستون یه چیز خوب گذاشتم!

نمونه این درس نامه رو هیچ جا نمی تونید پیدا کنید چون تازه از تنور بیرون اومده! نویسنده متن معلم دینی مونه....2 ساله با این چیزا سرمونو گرم کرده ولی خدایش دستش درد نکنه چون تو من استعداد هایی شکوفا کرد که با هر کسی حاضرم به مناظره بشینم. واسه خودم یه پا الهی قمشه ای شدم.

خلاصه مطلب این که اون هایی که دوست دارن روشن فکر باشن و از عقیدشون لذت ببرن یا احساس می کنن غیر از ذهن خودشون کسی نیست که اون ها رو کمک کنه حتما ذخیره کنن و بخونن چون خوندن این 18 صفحه الان واستون ممکنه خسته کننده باشه ولی شاید کاری کنه که فردا از زندگی کردن خسته نشید،حتما بخونید.بخونید ها! من واسه خودتون دارم می گم چون خوندن این جزوه باعث میشه که یه آدم دیگه بشید البطه اگه ازش استفاده کنی.با عجله نخونیدش .حتی اگه شده چند بار بخونید و نظر خودتونو بگید.....

می دونم متن خیلی بی روحی داره ولی خدمتی با ارزشی به شما می کنه.مثلا اگه فقط یه ذره مردم ایران می دونستن دور پنهان تو منطق چیه دیگه این مصیبت رو تو کشور خودمون نداشتیم .

موضوع سیاسیه واسه همین هرکی خواست بدونه دور پنهان چیه تو نظرات اعلام کنه(به ولایت فیقه ربط داره)

هر سوال دیگه ای داشتید در خدمت هستم!هر چی ذهنتونو مشغول کرده زود رو کنید تا یه کم به تفکراتتون بخندم..............

دیگه چه خبر؟خوبید؟ توپید؟همه سلامتن؟این پست فقط برای ابراز و جود بود !همین!

 

کلیک کن و روشن فکر تر شو!

+ نوشته شده توسط چه در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 و ساعت 18:13 |

                                   اعوذو به ال... منم شیطان رجیم

                                       بسم ال.. الرحمان رحیم

                                   الذین هم بد نویسندگان ِ نعیم!

                                    هر چند کار داریم ، باید بریم

خُب !  بایدخودمو معرفی کنم : من ترانه 15 سال دار....اَه اَه اَه این امتحانا که واسه آدم(!)حواس نمیزاره که ! می بخشید معذرت!

من امام جمعه شهر سنندج 89 سال ........آهای مملکت قراره کارنامه بدن بهمون!!!! قاطی کردم. بزارید یه کم فکر کنم.........آهان فهمیدم!!! من ** zizo-jj آدمی هستم که فکر کردن را دوست دارد.(از این معرفی کامل تر چی می خوایی دیگه؟!!!)

متولد خرداد 72 تو محله صفری(!) سنندج و الان در حال ادامه تحصیل تو رشته ریاضی تو جمع سال دوم های مدرسه شهید بهشتی بی کار و علاف می گردم!!!!

مشخصات ظاهری:طول محور y ها:یک متر و هفتاد و پنج سانتی مترو دو دهم میلیمتر و صدو بیست و هشت هزارم پیکو متر(!)

                      طول محور x ها:نمیدونم ،کم،خیلی کم(!)کمر باربی!!

                      وزن ظاهری: 60 کیلو میزان نه این ور نه اون ور!!!!!!!

مشخصات باطنی: عنصر بی کاری به طرز فجیعی و علافی به طور افتضاحی در وجودم پیدا میشه! آدم نیستم! بویی از بشریت نبردم! ملائکه تشریف دارم!

مشخصات نوشته: زیاد از صامت مصوت این- !-  استفاده میکنم! آها! واستون هم کمتر از این شکلک ها در میارم.! 

پاتوق زمستانی: اینترنت!. پاتوق بهاری :کوه و كمر و دشت و صحرا و بیابون و از این جور جاها!. پاتوق تابستانی :از ساعت 5 صبح تا 9 شب خیلی سرم شلوغه! کوچه! محله! بیرون! جامعه! اجتماع! از این جور مکانها. پاتوق پاییزی:خونه! تنهایی! صفا!

کار مورد علاقه:طبیعت گردی(با دست ، پا ، دوچرخه و... !)- نوشتن ! تو یه اتاق کوچیک و سرد با یه لامپ کم نور با" آفتاب ابدی ذهنی بی آلایش" بشینم فکر کنم ! یا سمفونی های هفت گانه بتهون گوش بدم!(تو همون جا)-در کل بی اعتنایی به مال دنیا !

کار مورد تنفر :زندگی بدون رنگ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!+خوردن کله پاچه

دیگه خودتون اوضاع فکری من رو تشخیص بدید!

 در مورد درس مرس هم بگم که قبلا المپیاد ریاضی کار میکردم (چه حرف ها!!)و حالا افتادم تو خط المپیاد فیزیک(حرف مجانی! ) ولی سال بعد شرکت میکنم!!!!(هی هی هی)خب ،بعد از یه عالمه آپ بی ربط به ریاضی یه آپ مرتبط آوردم بالا(!!)می دونم هیچکی حتی سوال ها رو نمیخونه ولی به هر حال......

هرکی خوند یا جواب سوالها رو داد یا جوابشون رو خواست حتما بگه .

من همیشه سوالها رو تو ادامه مطلب میزارم ولی چند تا سوال چهار گذینه ای هم این بار مطرح می کنم که اگه دوست داشتید پاسخ بدید!

1) به نظر شما مک کین موقع سخرانی اوباما چی کار میکرد؟

الف) داشت دهمین قرص دیاگرامشو می خورد ولی هنوز خوابش نمی برد.

ب) داشت مشروبشو مزمزه می کرد و به اوباما فش میداد!

ج) داشت رو میز بیلیارد نقشه تعطیلات آخر هفته شو میکشید!

د) رو صندلی ها نشسته بود و دختر مردم رو زیر نظر داشت!

 

2) اوباما کجاییه؟

الف) پدرش اهل اهواز بوده و مادرش تو شمال آلاسکا زندگی میکرده.(میانگینی از سیاه و سفید اورجینال)

ب) بی پدر مادر هستش و تو یتیم خونه بزرگ شده(!)

ج) داشته امتحان زبان فارسی میداده که تقلب کرده و میندازنش بیرون (مثل من!)و میاد میشه نامزد ریاست جمهوری(!)

د) او- با- ما نیست و اگه هم او با ما باشه من نمیشناسمش، با کسی دیگه ای هستش!

notes!!!!:

*هنوز مطمئن نیستم که شیطون هستم یا نه! ولی مطمئن هستم که رجیم نیستم.

**کی میدونه zizo-jj  چیه؟

می بخشید دیگه! با عجله نوشتم . زیاد ایراد نگیرید.

در ضمن هرکی رو آپ من آپ کرد نوش جونش! فدای سرش! بزار که هی آپ کنه...! قاعدتاً آپ کردن روی مطالب علمی ثواب هم داره! الهی که کارتون جنبه ریا پیدا نکنه !


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط چه در پنجشنبه سوم بهمن 1387 و ساعت 16:38 |