***
VIVA EL CHE 
مزدك علی نظری- برای واژه
بازی، سوژه خوبی انتخاب نكردهای جوانك سر به زیر. دارد كم كم صبح میشود
و تو هنوز خطی ننوشتهای؛ كاغذ زیاد سیاه كردهای اما دریغ از آنچه كه
باید بنویسی. برای نوشتن از آن مرد باید به اتاقی دربسته پناه برد تا كسی
خیره شدنهای طولانیات را در پیچ و تاب دود سیگار نبیند؛ سریدن اشك از
گوشه چشمها را، خلسه نوشتن و هی نوشتن و خالی نشدن را، این حال كلافه و
احوال آشفته را...
مثل آن نیم شب گزنده لاتین که او دلپیچه داشت، تو هم امشب
اسیر درد هستی. دوست داری بروی پای پنجره، رو به این خانه های تاریک، این
شهر خاموش و همان کاری را بکنی که او از لب پنجره روی میوه های خشک شده
میزبانش کرد! کاش می شد این ها را نوشت، هرچند که می دانی اگر می شد هم
نمی نوشتی. آخر از این سیاهتر هم مگر رنگی هست؟
یكی از رفقا جایی نوشته بود كه عشق به او سینه به سینه و نسل
به نسل منتقل میشود. اما توضیح نداده بود كه كدام سینه و كدام نسل؟ از آن
سینهها كه مالامال نفرت، تمام آمالش را مشت كرد و بر خصم كوبید، به این
سینهها كه حالا سنگینی همان مشت نفسش را به شماره انداخته؟ از آن نسل
سراپا تصمیم و اراده، به این نسل كه گردنش شماره انداختهاند تا نقش خرک
نمایش شان را بازی کند؟ نه، باور نمیكنم. باور نمیكنم «چه» من، همان
«چه» آنها باشد. باور نمیكنم، تو هم باور نكن رفیق موافق.
گاهی وقتها فكر میكنم چه خوب كه «چه» هم پیر نشد؛ انگار
همیشه «چریك مرده» بهتر از «چریك پیر» است. اینطوری دیگر نیازی نیست كه
عوض آن یونیفرم زیتونی خوشرنگ همیشگی، اتوكشیده و كروات بسته سر میز
مذاكره با دشمنت بنشینی. انگار خودش میدانست كه رفت، از در پشتی بیرون زد
و رفت و به افسانهها پیوست. درست مثل آقا معلم كه حالا روی یك ورقه فلزی
زنگ زده بالای گور محقرش تعبیر كردهاند: «صمد با موجهای سركش ارس به
دریا پیوست...»
همین است كه هنوز وقتی رهگذران سن و سالدار به صاحب تیشرتی
كه عكس او رویش نقش شده بر میخورند، میایستند و نگاه میكنند. به
چشمهای خیرهشان كه نگاه كنی، تو گویی دنیایی خیال و تصویرهای كهنه و
رؤیاهای تعبیرناشده روی سرشان آوار كرده باشند. انگار همین یادآوری كوچك
كافیست تا «روز»شان را فراموش كنند و به «دیروز» پرتاب شوند. گاهی بیهوا
سر صحبت را باز میكنند و جمله قصاری میپرانند اما اغلب واژه كم
میآورند، با انگشت سبابه اشاره میكنند و ته دلشان معلوم نیست كه چه
غوغایی ست.
یكی که اتفاقاً از همقطاران است، مناسبت را در مییابد.
چروكهای صورتش را با خنده تلخی خطخطیتر میبینی. میگوید: «آخرش
نفهمیدیم كجا رفت كه رفت...»
میگویی: «اسناد سی ساله سیا كه از طبقه محرمانه بیرون آمد، مكان دفنش را اعلام كردند.»
میگوید: «آن را كه میدانم. «شور»ش را میگویم.»
دلت نمیآید جوابش را بدهی. دلت نمیآید چهره پیرمرد را چركتر كنی. چروك نه، كه چرك؛ چرك و خون مرده.
گفته «ژان پل سارتر» را به خاطر میآوری كه او را «كاملترین
انسان دوران»شان میداند. همان سارتر نامدار كه با همه بزرگیاش، زیر
بارش باران میایستاد و روزنامههای چپ میفروخت. پتک را مخفی میكنی و به
سر پیرمرد روزنامهچی چركتاب نمیكوبی كه: «آن شور را هم تو كشتی، تو با
آن سكوتهایت!»
بله، او با آن سكوتهایش. او با آن تن دادن به بردهداری شبه
مقدس نوین و ریختن آب به آسیابی كه حاصلش مسخ شدن ما «امروزیها» شد. حالا
تو هی شماره نسل من را به رخ بكش؛ «سوم» یا چندم. اما من باز میگویم:
«نسل امروز»، ما نسل امروز!
... با تمام كینهها، بیایید امروز را كه سالروز تولد اوست،
از چیزهای بهتری حرف بزنیم؛ هی تو، از خاطرات شخصیات بگو. یك امروز را
میتوانی هر چی میخواهی بگویی، پس بگو. بگو كه چطور وقتی در اشتیاق نوشتن
میسوختی، همین روز و همین سوژه كه امروز اشكت را درآورده، گشاینده شد.
بگو كه با نوشتن از او آغاز كردهای و در زمانهای كه یاد كردن از او قدغن
بود، از او نوشتی. خوب هم نوشتی.
همین ذهن زیبا و همین شهامت حالا فرومرده بود که دست های تو
را به سلاحی تازه آشنا کرد؛ قدرت قلم و رگبار واژه واژه ها. همان سلاحی که
همیشه در کوله سربازی «چه» پیدا می شد. یک بار شلیک کرد: «همیشه این
قابلیت را در خود حفظ كن كه نسبت به هر گونه بیعدالتی بر هر كس و در هر
گوشه از عالم، حساس باشی.»
بپرسم رفیق؟ بپرسم که چرا جای آن بوی سرب، حالا کلماتت بوی گل وسنبل به خود گرفته، آنهم از نوع جعلی پلاستیکی؟
نه، بهتر است كه سكوت كنی و خاطرات را برای خودت نگه داری.
از او نوشتن دیگر قدغن نیست، اما به هر حال سخت است. اگر پرشور نباشی، اگر
با عشق ننویسی، مردم میفهمند و پس میزنند. آن وقت داستان مكرر اما انگار
هنوز بكر زندگیاش را كه بنویسی، وقتی به اكتبر سرخ 67 میرسی، چطور
میخواهی مجلس مرگش را نقل كنی و كسی دشنامت ندهد؟
برای آن كه ملتی كه حتی در زمان حیات «ال چه» او را اسطوره
میدانستند و افسانهای برابر گلولهها لقب داده بودند، مرگ «چه» معنا
ندارد. مثل «امیلیانو زاپاتا» منتظرش هستند تا كدام روز كه سوار بر توسنی،
دوباره از كوههای «سیه رامائیسترا» پایین بیاید و مثل رعد بغرد، مثل برق
ببرد...
مردم، مجلسخوان عاشق میخواهند كه گرچه هق هق سنگدلترین
سنگدل جمع را دربیاورد اما ظهور ققنوسوار او را هم وعده دهد. بعد از او
هرگز مردی یا زنی زاده نشد كه به راه او قدم بگذارد و مثل «فرمانده چه»،
عالمی فرمانبر بالقوهاش باشند. همین ماجرا، عوام را جریتر میكند تا بر
سر ادعای سوداییشان پافشاری كنند. كسی چه میداند، شاید آنها راست
میگویند. شاید اگر نه او كه اگر كس دیگری با عقایدی شبیه او ظهور كند،
دوباره آتشی این هیمهها را در بگیرد.
نقد «آریل دورفمن» را قبول داری كه به «برداشتهای سطحی و
ناقص از آرمانهای او» خرده میگیرد؛ میخواهد متقاعدمان كند كه به
محبوبیت امروز «چه» دل نبندیم و مینویسد: «چیزی كه این پارادوكس را
بغرنجتر میكند، پرستش چه توسط بشریتی است كه اكثریت آن به تمامی باورهای
او پشت كرده.»
اما چه كسی جز «چه» میتواند این گله بیشبان را خداوندی كند؟
همین چند روز پیش بود كه یكی میگفت: «چه زنده است، من كه فكر میكنم جایی در جنگلهای ویتنام هنوز در جنگ با آمریكاییهاست!»
انكار نكردی، لبخند زدی. تأیید تو از سر حیا نبود، این موضوع
تعارفبردار كه نیست. قبول داری كه هنوز آن كهنه چریك، فراغت از پوتینهای
سنگین سربازی را به خطر كردن زیر تیرباران «دشمن مردم» ترجیح نمیدهد.
«چه» هنوز در جنگ با خصم است؛ او در اعماق قلمرو قبایل شورشی آفریقا، در
التهاب كشدار سرزمینهای عرب، در ارتفاعات افغانستان و پاکستان، در
مكزیك، فیلیپین و خلاصه در هر جا كه لازم باشد حاضر است و در هر سرزمینی
به نامی و با چهرهای تازه قد علم میكند.
شانههای آفتاب سوختهاش را میبینی كه در میانه كارزار به خاك میغلتد و دوباره بر میخیزد؛ این بار مصممتر، سختجانتر ...
و هر بار كه به دنبال ردپایی از او میگردی و به عكسهای این
اسطوره كاریزماتیك نگاه میكنی، از خودت میپرسی چند نفر دیگر در گوشه
گوشه این دنیای درن دشت با الهام از روح بلند «چه گوارا» نقشه ساختن
دنیایی برابر، بهتر، را در ذهن ترسیم میكنند؟ چند پوتین دیگر واكس
میخورد؟ چند قلم دیگر تیز میشود؟ چند...؟
+ نوشته شده توسط چه در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت
20:41 |